تبليغاتX
خلوت آسمونی
امروز رفته بودیم گردش ... خارج از شهر!

موقع برگشتن از خیابونی رد شدیم که یادمه آخرین بار با ن از اونجا رد شدم!

نادر...

پسر یه بساز بفروش با کلی خواهر برادر... حتی بیشتر از روز های هفته...

زیاد باهاش نبودم اما ... با اون بودن هم یه صفحه از روزای تلخمه! با هم زدیم به جاده... میترسید اما من!!! نمیترسیدم! نمیدونم چرا!

آخرش هم چوب نترسیمو خوردم!

قبل و بعد ن هم بودن کسایی که یه سایه تاریک از خودشون به جا گذاشتن!!!

یکی دوماه بعد ن با مهد-ی آشنا شدم... م خوشگل و دوس داشتنی!! م که هنوزم دلم براش تنگ  میشه!

هنوزم فکر میکنم ایده آل ترین کسی بود که پا تو زندگیم گذاشت! بی عیب نبود اما خواستنی بود از خیلی لحاظ ها!

نمیدونم چی منو به این راه کشوند! من با اون همه ...

چی شد که به اینجا رسیدم خدا؟؟

کاش ازدواج میکردم تا این همه تو گناه غرق نمیشدم!

تا این همه آدم رنگارنگ پا تو زندگیم نمگذاشتن! من با این ظاهر ساده و آروم راهی رو رفتم که نباید!

خدایا کمکم کن تا نجات پیدا کنم...

منو رها کن از بند گناه...

کمکم کن توبه کنم و توبه نشکنم...

این چه سرنوشتی بود که منو به اینجا رسوند؟؟

منو یه هفته بعد آشنایی با م پ-لی-س... گرفت!!! و بازم من بودم و ظاهر سادم! نمیدونم چرا اون احمقا این همه لات و ول کرد و یه راس سراغ ما اومدن!!

شاید چون م واقعا جذاب بود!!

ازم تعریف میکرد

قربون صدقه ام میرفت

با هوش بود و منم با هوش میدونس! سر اینکه کدوم با هوش تریم دعوامون میشد!! خیلی تفاهم داشتیم... خیلی...

منو وارد دنیای تازه ای کرد! دنیای سروری!! اربابی...

هیشگی نمیتونه بفهمه چه حسی داشتم وقتی جورابمو- م..لی-!-سی۰-۰د و همینطور کفشای.گلیم رو!! زیرشو...

من اذیت میکردمو اون اذیت میشد! انگار تازه کشف کرده بودم که آزار چقدر لذت بخشه!

اما همه چی زود تموم شد! روزایی که با اون عشق ۱۰ ساله از یاد رفت و جاشو به م و دنیامون داد!!

روزای دادگا-ه رسیدن!! دیگه خودمونو باختیم پیش بابا... عموش... عموم!

و همه چی تموم شد! رفتو جامو با یکی دیگه پر کرد! اینو وقتی فهمیدم که بعد از مدت ها زنگ زد و برام گریه کرد! قبل از آخرین داد-گاهمون!

وای چه روزای سختی بودن...

کاش این همه تجربه نداشتم

کاش!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 0:35  توسط سویل | 
سلام...

از اونجایی مونده که پسر خاله رفت پادگان و فیش ۷۰ هزار تومنی ما اومد... مبلغش مهم بود چون تابلو بود که کار منه!!

مثل شاسخول ها فکر میکردم داداشم به بابام چیزی نمیگه!! اما بابام به داداشم گفته بود بیاد دنبالم!

گذشت و گذشت... عشق من سعی میکرد سربازی شو تموم کرد و بر نگشت!!! بعد چند ماه اومد و بهم گفت کلی پول باخته!! تو یه شرکت هرمی!! با این حال بازم علاقه داشت به ادامه اش!

اومد و بعد یه مدت بیکاری رفت شاگردی!!! بعد اش هم به عنوان تکنسین مشغول کار شد کنار داداش من!

روزا گذشت

باباش مریض شد

نرفت سر کار... بعد اینکه باباش خوب شد بازم نمیرفت سر کار و به من دروغ میگفت!! که سر کارم.

تا اینکه باهاش تموم کردم... تا یکم گوشش رو بپیچونم... تا یکم قدرمو بدونه...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 20:23  توسط سویل | 
سلام

سلام به خودم و توای که گذرت افتاده به اینجا...

دلم درد و دل میخواد درد و دل حسابی... من یه آدمم پر از اشتباه ... بدون اعتماد به نفس!

دارم سعی میکنم که دیگه ضعیف نباشم و جلوی همه محکم بایستم و بگم این منم...

۲۲ سال دارم آدم خوشبختی ام که دلم پر از غمه!! پر از ترس.

از وقتی خودمو شناختم عاشق پسر خاله ام بودم از همون بچگی! پسر خاله ی ساکت و منزوی من ویدونست و به روی خودش نمی آورد...

رفت یه شهر دیگه درس بخونه!

منتظرش موندم و چه شبا که تا صبح اشک ریختم!... و دلم براش تنگ شد! ما با هم حرف نمیزدیم... حتی سلام علیک!!

عشق صاف و ساده من رفته بود اونجا و تیپ های رنگارنگ میزد! خودمو باخته بودم دیگه من براش جذاب نیستم!!

وقتی میاومد به شهرمون شب قبلش خوابشو میدیدم!! خیلی جالب بود!

می رفتم به دیدنش! خونه ی مامان بزرگ ... خونه خودشون

۳ سال درس خوند و به زور کاردانی شو گرفت!

اومد و زد تو کار ساز! با دوستای عیاش و ... با ظاهر های عجق وجق!

مبهوت بودم و همچنان عاشق و امیدوار

میدونستم منو نمیبینه!

بهش زنگ میزدم به محل کارش! گوشی رو بر میداشت و من فقط صداشو گوش میکردم!!

دیوونه وار دوسش داشتم...

دوستاش سرش کلاه گذاشتن و ازشون جدا شد... یه مدت بیکار گشت و آخرشم به اصرار همه رفت سربازی... دعا کردم نره باز یه جای دیگه... آموزشی همینجا بود یه خیابون بالاتر از دبیرستان ما.

یه دختر عاشق... از مدرسه جیم میزدم و از جلوی پادگان رد میشدم شاید ببینمش!

آموزشی تموم شد و راهی یه شهر دیگه شد...

بازم دور...

گریه هام شروع شدن و تنهایی شد آواز من!

من دانشگاه قبول شدم شهر خودمون... اونم سرباز بود... با چت مشغول میشدم ساعت ها... هیشکی مثل اون نبود...

با یکی دو نفر تلفنی دوست شدم... اونا خیلی دور بودن...

یه دوستی که آخرش معلوم بود

مامان بزرگم فوت شد... خونه مامان بزرگ بودم... زنگ زد... شماره موبایلمو بهش دادم...

یه ساعت نشده بهم زنگ زد...

روز بعد باز زنگ زد...

و ما شدیم دو تا عاشق... روی ابرا بودم دیوونه ی دیوونه

عجب روزایی بودن! قشنگ ترین دوران عمر ام

اولین بار اومد به شهرمون... اومد دانشگاه... رفتیم گشتیم پارک گردش...

رفت و یه بار دیگه چند ماه بعد اومد... هر شب بهش زنگ میزدم اون وقتا سریال نرگس رو نشون میداد...

سریال که شروع میشد میرفتم و به پادگان زنگ میزدم...

بار دوم اومد وسط های تابستون بود، شب با خانواده رفتیم بیرون... داداشم چپ چپ نگامون میکرد!

فرداش قرار کافی شاپ داشتیم...داداشم اومد و مارو با هم دید... از ماشین پریدم پایین فرار کردم! آخر دنیای من بود... روزای سخت بدون موبایل!

ازم دور شد! برگشت پادگان! نمیدیدمش!

روزای تلخ من... سیاه پوش شده بودم...

ادامه داره

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 22:53  توسط سویل |